سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و فرمود : ] اگر خداوند از نافرمانى خود بیم نمى‏داد ، واجب بود بشکرانه نعمت‏هایش نافرمانى نشود . [نهج البلاغه]
آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگیست نامش زندگانی
رحمتی کن کز غمت جان می سپارم
بیش ازین من طاقت هجران ندارم
کی نهی بر سرم،پای ای پری از وفاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کرده ام زاری
نوگلی زیبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی
ناپسندیده بود دل شکستن
رشته ی الفت و یاری گسستن
کی کنی ای پری،ترک ستم گری
می فکنی نظری آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
هیچگه ترحمی نمی کنی بر حال زارم
جز دمی که بگذرد،از چاره کارم
دانمت که برسرم کذر کنی به رحمت اما
آن زمان که برکشد گیاه غم سر بر مزارم

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:51 عصر     |     () نظر

عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم

با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم

مرز بی پایان مهرت را به من بخشیده ای

در جوابت هر چه دارم من فدایت می کنم

نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای

من وجودم را همیشه فرش راهت می کنم

ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا

عاقبت مانند اشعار فریدون ناب نابت می کنم

بر خرابات وجودم زندگی بخشیده ای

تا نفس دارم همیشه شاد شادت می کنم

همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم

من صداقت را همیشه سرپناهت می کنم


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:51 عصر     |     () نظر

دلـت را بتـکان ...

 

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت...........

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:51 عصر     |     () نظر

فرار می کنم اما کجا ؟ نمی دانم

نمی رسم به نگاهت ، چرا ؟ نمی دانم

سکوت کردم و آخر علاقه ام لو رفت

چگونه عشق تو شد برملا ، نمی دانم

برای چشم تو کاری نداشت کشتن من

گذشت از سر جرمم و یا ... نمی دانم

غم نبودنت آنقدر سخت و مهلک نیست

که فکر بودنت این لحظه با ... نمی دانم

بیا که باور دوری برای من سخت است

 صدای گریه ی من رفته تا ... نمی دانم

خدا به جای توجه به ناله های دلم

چه کار می کند این روزها نمی دانم

چقدر فاصله افتاده بین این دو نگاه

مرا که کشت جدایی تو را  نمی دانم

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:50 عصر     |     () نظر

<      1   2   3   4   5