سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
اندوه خوردن نیم کهنسال شدن است . [نهج البلاغه]

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ

سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای

تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم

دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،............ حفظ کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

(چهل نامه کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی)


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 2:0 عصر     |     () نظر

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ...

 

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...

 

با غم نبودنت وسکوتی سنگین

 

و من شتابان در پی زمان بی هدف

 

فقط می روم ... فقط می دوم ...

 

یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !

 

گرمی مهر تو را می خواهند

 

غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !

 

میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...

 

صدای قدم هایت را می شنوم

 

اما تو نیستی ...

 

فقط صدای مبهم

 

قول داده بودی که تنهایم نگذاری

 

همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...

 

یادت هست ؟؟؟

 

و رفتی وخورشید را هم بردی

 

و من در این کوچه های تنگ و باریک

 

سر گردانم ومنتظر ...

 

منتظر...

 

برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم

 

و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!

 

 گاه می اندیشم

 

کاش همنشین لحظه های بی قراریم

 

کسی جز تو نبود...!!!!


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 2:0 عصر     |     () نظر

من مانده ام و یک برگه سفید!!!

یک دنیا حرف نا گفتنی!!!

و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در  این کاغذ کوچک جا نمی شود!!!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگ سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام , کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم !

و , وقت تمام است!!!

برگه ها بالا...


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:59 عصر     |     () نظر

امروز دوباره متولد شدم...

چشمانم باز است !

می بینم:

یعنی من میدانم ساعت 20و2دقیقه بامداد است...

زمین را اینگونه دیدن چه زیباست...

 

من

 در آغوش دختر جوانی هستم که به او پرستار میگویند...

طفلکی می خندد نمی داند به او نظر دارم...

 

مرا سپرد به مادرم   مادرم        مادرم

مادر شد ولی تنهاست هنوز هم تنهاست.

به پدر تبریک می گویند و او شادی خود را نشان میدهد...

مادر سکوت کرده است!

چرا؟

نه ، اینکه نخواهد نتواند که بخند د...

 

و مرا بازهم درآغوش می گیرد.

 دختر جوان

دستبند شناسائی را برای بار چندم به مچ دستم می بند ند...

غافل ازاینکه من ،  بازهم گم میکنم مرا!

 

گفته بودم :

به دنیای شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد...

در خیابان راه نخواهم رفت...

دست دوستی نخواهم داد...

پول را لمس نمی کنم...

نه  

هیچ وقت من را نمیفروشم!


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:59 عصر     |     () نظر


برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تویی که احسا
سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است برای

برای تویی که قلبت پـا ک است ...

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط عرشیا رحمتی 90/11/23:: 1:58 عصر     |     () نظر

<      1   2   3   4   5      >